خانه / حوادث / دردسر ازدواج با دختر ۱۶ ساله / “هستی” پس از “سمیرا” تمام زندگی ام شده است

دردسر ازدواج با دختر ۱۶ ساله / “هستی” پس از “سمیرا” تمام زندگی ام شده است

همیشه آرزوی در آغوش کشیدن فرزندم را داشتم و به پدرانی که در پارک ها مشغول بازی با کودکشان بودند، غبطه می خوردم اما هیچ گاه این احساسم را بروز نمی دادم که مبادا همسرم آزرده خاطر شود تا این که او امروز با این کار ناشایست، مرا ناامید و دل شکسته کرد و ….

مرد ۳۰ساله در حالی که غم و اندوه فراوانی در چهره جوانش موج می زد، دادخواست شکایت از برادران همسرش را روی میز گذاشت و با بغض فروخورده اش، به کارشناس و مددکار اجتماعی کلانتری طبرسی جنوبی مشهد گفت:

در خانواده ای با سطح متوسط بزرگ شدم و علاقه ای به درس و مدرسه نداشتم، از این رو تا سیکل بیشتر درس نخواندم و برای آموختن حرفه و کسب درآمد به شغل نجاری مشغول شدم. چهار سال بعد، در حالی که استادکار نجاری بودم، به خدمت سربازی رفتم.

در این میان، خانواده ام دختری را برای من در نظر گرفته بودند تا بعد از اتمام سربازی، با او ازدواج کنم. «سمیرا» ۱۶سال بیشتر نداشت که ما به عقد یکدیگر در آمدیم. با تلاش فراوان موفق به خرید یک منزل نقلی شدیم و زندگی زیر یک سقف را آغاز کردیم. همه چیز خوب پیش می رفت که زمزمه هایی از سوی پدر و مادرمان به گوش می رسید که شیرینی زندگی تان را با داشتن یک فرزند دوچندان کنید!!

مدت ها می گذشت و انتظارمان برای شنیدن صدای یک نوزاد بی نتیجه مانده بود، اما ما همچنان در آرزوی روزی بودیم که گریه و خنده یک نوزاد، سکوت حزن انگیز فضای منزلمان را بشکند. بعد از سال ها مراجعه به پزشکان مختلف، گویی تقدیر این گونه رقم خورده بود که ما صاحب فرزند نشویم.

روزها به همین ترتیب می گذشت، تا این که یکی از دوستانم در یک سانحه تصادف دلخراش به همراه همسرش فوت کرد و در این بین فرزند یک ساله آن ها، از آن تصادف وحشتناک جان سالم به در برد. به پیشنهاد یکی از آشنایان تصمیم گرفتیم از آن کودک خردسال نگهداری کنیم. با این پیشنهاد، خوشحالی وصف نشدنی در وجود ما شکل گرفته بود.

روزی که قرار شد هستی کوچولو را به خانه بیاوریم، انگار دنیا را به ما بخشیده بودند، آن قدر ذوق و شوق داشتیم که سر از پا نمی شناختیم. اوایل، همه چیز خوب بود و زندگی شیرینی را در کنار یکدیگر تجربه می کردیم. هستی بزرگ می شد و با لبخندهای کودکانه اش مرا شیفته خودش کرده بود، به طوری که هر روز لحظه شماری می کردم تا به منزل برسم و او را در آغوش بگیرم.

کم کم بهانه جویی های همسرم آغاز شد که چرا به من توجه نمی کنی و به خواسته هایم اهمیت نمی دهی! ما چرا باید بچه مردم را بزرگ کنیم؟

من هم که هستی را هدیه خدا می دانستم، دوست نداشتم با همسرم سر افکار پوچش جر و بحث کنم، تا این که روزی متوجه شدم هنگامی که در خانه حضور نداشتم، او هستی را کتک زده است و این موضوع باعث خشم آنی من شد و در یک لحظه دستم را روی همسرم بلند کردم و ناخواسته سیلی به صورت او زدم. همسرم با قهر خانه را ترک کرد و به منزل پدرش رفت، سپس با دو برادرش به منزل بازگشت و آن ها مرا مورد ضرب و شتم قرار دادند و حالا هم نمی دانم عاقبت این کتک کاری ها به کجا خواهد رسید …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شدبخش های مورد نیاز علامت گذاری شده است *

*