خانه / حوادث / افسانه دوست صمیمی ام شوهرم را در دوران نامزدی از من گرفت!

افسانه دوست صمیمی ام شوهرم را در دوران نامزدی از من گرفت!

زمانی فهمیدم که مسیر اشتباهی را در زندگی پیش گرفته ام که دیگر دیر شده بود و همسرم به خاطر سخن چینی ها و دروغ گویی های دیگران اعتمادش را نسبت به من از دست داده و روح و روانش آزرده شده بود و در این حال هیچ کاری از دست من ساخته نبود و حرف هایم تاثیری بر تصمیم او نداشت. همسرم در حالی قصد دارد مرا طلاق بدهد که من هیچ گناهی مرتکب نشده ام اما بر اثر ناآگاهی و پرحرفی، برخی از رازهای زندگی زناشویی را برای یکی از دوستانم بازگو کردم در حالی که نمی دانستم که او …

زن جوان در حالی که عنوان می کرد من همسرم را دوست دارم اما او مرا ترک کرده است و تنها سخن از طلاق می گوید، به تشریح ماجرای زندگی اش پرداخت و به کارشناس اجتماعی کلانتری طبرسی جنوبی مشهد گفت: در یک خانواده متوسط رشد کردم و به تحصیلاتم ادامه دادم. پدرم کارمند یکی از نهادهای خدماتی است و مادرم به امور منزل رسیدگی می کند.

زندگی خوبی را در کنار ۲ برادر و خواهرم سپری می کردم تا این که تحصیلاتم در مقطع متوسطه به پایان رسید. در همین زمان «حسن» به خواستگاری ام آمد. او پسری مهربان و بسیار عاطفی بود. چهره با وقار و رفتارهای مودبانه او موجب شد تا به خواستگاری اش پاسخ مثبت بدهم. خیلی زود به عقد «حسن» درآمدم و دوران نامزدی ما شروع شد. او با کمک های مالی پدرش فروشگاهی راه اندازی کرد و وارد بازار کار شد. در این میان من هم اوقات بیکاری ام را به شغل گلدوزی مشغول شدم تا بتوانم از این طریق برای تهیه جهیزیه ام کمکی به خانواده ام کرده باشم.

روزهای شادی را می گذراندم تا این که دختر یکی از همسایه های قدیمی به منزل ما آمد و پیشنهاد کرد برای آن که درآمد بیشتری داشته باشیم، بهتر است در کنار یکدیگر گلدوزی کنیم و سفارشات بیشتری قبول کنیم. او هم با هنر Art گلدوزی آشنایی داشت اما نمی توانست سفارشاتی را از بازار بگیرد ولی همسر من در بازار پوشاک فعالیت داشت و می توانست از همکارانش برای ما سفارش گلدوزی قبول کند. این بود که کارمان را در منزل مادر «افسانه» آغاز کردیم و در یکی از اتاق ها مشغول به کار شدیم. «افسانه» با آن که یک سال از من بزرگ تر بود اما هنوز ازدواج نکرده بود و نزد خانواده اش زندگی می کرد. من آن قدر به افسانه اعتماد پیدا کرده بودم که ناخواسته همه توصیه های مادرم را فراموش کردم و به بیان رازهای زندگی ام با او پرداختم. وقتی از احساس و علاقه ام نسبت به حسن می گفتم او طوری رفتار می کرد که انگار روزی این عشق و علاقه از میان خواهد رفت.

آرام آرام او با شیوه های خاصی از من درباره عشق های خیابانی و علاقه های واهی دوران مجردی سوال می کرد و یا از من می پرسید آیا در دوران مجردی به کسی علاقه داشته ام یا نه؟ من هم که دختری پرحرف بودم برخی مسائل را با حالت شوخی بیان می کردم و یا از رازهای زندگی زناشویی ام با حسن برایش سخن می گفتم. هنوز ۲ ماه از این موضوع نگذشته بود که احساس کردم برخوردهای همسرم هر روز نسبت به من سردتر می شود. من هم که فکر می کردم رفتارهای او به حرف های خواهرش درباره من بستگی دارد از خواهر حسن نزد افسانه گلایه می کردم تا این که «حسن» یک ماه قبل، بعد از یک مشاجره لفظی مرا رها کرد و اکنون هرچه با او تماس می گیرم فقط از طلاق سخن می گوید. تازه فهمیده ام که افسانه میان من و همسرم سخن چینی می کرد و مطالبی را که برایش می گفتم با دروغ هایی که خودش به آن می افزود برای همسرم و خانواده اش بازگو می کرد. حالا هم …

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدبخش ‌های مورد نیاز علامت‌ گذاری شده ‌اند %s *

*