خانه / آخرین اخبار / متن و شعر شهادت امام رضا (ع) +عکس پروفایل و عکس نوشته

متن و شعر شهادت امام رضا (ع) +عکس پروفایل و عکس نوشته

اشعار شهادت امام رضا علیه السلام ،  شعر کوتاه شهادت امام رضا ،  اشعار روضه امام رضا ،دوبیتی شهادت امام رضا ، شعر شهادت امام رضا علی اکبر لطیفیان ،متن روضه شهادت امام رضا ،متن ادبی شهادت امام رضا ، دلنوشته شهادت امام رضا ، متن تسلیت شهادت امام رضا Emam Reza

متن تسلیت شهادت امام رضا مناسب برای ارسال پیامک و متن های تلگرامی. جدیدترین متن های تسلیت شهادت امام رضا برای عرض تسلیت به دوستان و آشنایان

متن ادبی شهادت امام رضا عکس پروفایل خاص عکس پروفایل جالب شهر شهادت امام رضا شهادت امام رضا چه روزی است شعر شهادت امام رضا علی اکبر لطیفیان پیامک جدید شهادت امام رضا اس ام اس شهادت امام رضا Emam Reza

ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺑﻪ ﺳﻮﮒ ﻣﺼﻄﻔﯽ می گرﯾﺪ.

ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻣﺠﺘﺒﻰ می گرﯾﺪ.

ﺩﺭ ﻣﺸﻬﺪ ﺩﻝ ﭼﻪ ﻛﺮﺑﻼ‌ﯾﻰ ﺑﺮﭘﺎﺳﺖ.

ﻗﻮﻣﻰ ﺑﻪ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺭﺿﺎ می گرﯾﺪ.

شهادت آقا امام رضا (علیه السلام) تسلیت

************
از من بپذیر نوکری هایم را

کوتاهی چشم و سینه و پایم را

آقا شب آخر صفر خالی کن

در صحن امام رضا خودت جایم را

یا ضامن آهو

************
بعد از رکوع و سجده و بعد از قیام از دور

هر شب دو زانو می زنم با احترام از دور

دستی به روی سینه و دستی به سوی تو

روی لبم گُل می کند : آقا سلام از دور

شهادت امام رضا (ع) تسلیت باد

************
امام رضا (ع):

کسی که مصائب ما را به یاد آورد، پس بگرید و بگریاند در روزی که چشم ها گریانند (روز حساب)، گریان نخواهد شد.

امشب اشکت جاری شد ما رو هم دعا کن

************
دیدی چطور کرده مرا در به در، حرم

فکر و خیال من شده از آن سفر، حرم

یادش بخیر بست طبرسی شب ورود

راننده با اشاره…بیا… یک نفر… حرم…

یا امام رضا (ع)

************
می دید شرر ریخته در هستی انگور

هم سفره ی میزبان شده پستی انگور

نوشید از آن خوشه ی سم بار که امروز

ما را نفریبند به سر مستی انگور …

عقل در درک تو مبهوت و گرفتار شده

عشق از عشق تو بیچاره و بیمار شده

چشم از اشک لبالب شده و تار شده

بس که نور است که در این حرم انبار شده

شهادت امام رضا (ع) تسلیت باد

************
امروز، عمارت بلند آوازه توس، غربت است و بر بالاى این بناى شهیر کبوترى نیست که نالان نباشد. بر بالاى این بناى غریب، آسمان نیز به اشک ریزى ابرها تن داده است.

************
بهترین نقطه دنیا حرم سلطان است.

پاکتر از دل دریا حرم سلطان است.

بی پناهی؟ اگراز غصه به خود می پیچی

التیام همه غمها حرم سلطان است.

یا امام رضا (ع)

************

در سوگِ نبی جهان سیه می پــوشد.

در سینه، دل از داغِ حسن می جوشد

از ماتم هشتمین امام معصوم

هر شیعه زِ درد، جام غم می نوشد

التماس دعا
************

کعبه اهل ولاست صحن و سرای رضا

شهر خراسان بُوَد کرب و بلای رضا

در صف محشر خدا مشتری اشک اوست

هر که در اینجا کند گریه برای رضا

از در باب الجواد می شنوم دم به دم

یا ابتای پسر، وا ولدای رضا…

به شیشه های اتاقم دوباره«ها» کردم

و از نوشتن اسمت بر آن حیا کردم

بروی شیشه کشیدم شبیه یک گنبد

به پای شیشه نشستم رضا رضا کردم

امام مهربانی سلام علیک..

************
اى ضامن هر چه نیاز و اى امام رئوف

ما خود را به پنجره نگاه تو آویخته ایم

و چشم هاى آغشته به رازمان را به ضریح تو دوخته ایم.

ما را از سقاخانه لطفت سیراب کن

کـمـک کـن مـثـل مشهد، شهر رؤیا

دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد

پـر از پـرواز کـفـتـرهـاى کوچک

سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد

شهادت امام رضا (ع)تسلیت باد

************
کعبه اهل ولاست صحن و سرای رضا

شهر خراسان بُوَد کرب و بلای رضا

در صف محشر خدا مشتری اشک اوست

هر که در اینجا کند گریه برای رضا

از در باب الجواد می شنوم دم به دم

یا ابتای پسر، وا ولدای رضا

التماس دعا

************
السلام علیک یا امام الرئوف!

سلام بر تو که مهربانی هایت از شمار زائران انبوهت بسیار بیشتر است.

امروز، سلام اشکبار ما با سوختن «اباصلت» همراه شده است.

************
اى غریب ترین غریب ها؛

قلب تو رأفتى به توان بى نهایت است؛

پس طفل هاى بى پناه حاجت ما را دریاب و شفاعتمان را بپذیر.

دعا می کنم در آخرین روزهای ماه صفر

 ************
امام حسین علیه السلام

خریدار اشک هایتان

پیامبر صلوات الله علیه و آله

مشکل گشای غم هایتان

غریب مدینه ، امام حسن مجتبی علیه السلام

شفاعت خواهتان

خورشید طوس، امام رضا علیه السلام

ضامن دعاهایتان

و مهدی فاطمه علیهم السلام

سایبان دل هایتان باشد.

آمین

************
بر در دوست به امید پناه آمده ایم‎

همره خیل غم و حسرت و آه آمده ایم‎

چون ندیدیم پناهى به همه مُلک جهان

لاجرم سوى رضا بهر پناه آمده ایم

************
امروز که سر بر حرمت می آیم

انگار تمام عشق کامل شده است

ای ضامن آهو ! به غریبی سوگند

دل کندن از این ضریح مشکل شده است

هر چند حال و روز زمین و زمان بد است

یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

آنجا برای عشق شروعی مجدد است

زائری بارانی ام آقا به دادم می رسی؟

بی پناهم، خسته ام، تنها ، به دادم می رسی؟

گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگیم

ضامن چشمان آهوها به دادم می رسی؟

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرا به دادم می رسی

السلام علیک یا امام الرئوف!

سلام بر تو که مهربانی هایت از شمار زائران انبوهت بسیار بیشتر است.

امروز، سلام اشکبار ما با سوختن «اباصلت» همراه شده است.

 ************
سلام بر تو ای خورشید تابان خراسان که تمام انگورها، مرثیه خوان واپسین لحظات توانَد.

************
سلام بر تو ای عصمت هشتم! کوچه های توس، هنوز بوی عطرآگین تو را می دهد و آوای غریب ملایک هنوز در طواف حریم کبریایی ات به گوش می رسند.

************
ای امام الرئوف! همراه با کبوتران حرمت، محزون و گریان دل را به دور بارگاه تو پر مى دهیم تا با زمزمه ملائک همراه شویم.

************
امروز که سر بر حرمت می آیم

انگار تمام عشق کامل شده است

ای ضامن آهو! به غریبی سوگند

دل کندن ازاین ضریح مشکل شده است . . .

یا ضامن آهو

************
تو بـر زخـم دلـم باریده اى باران رحمت را

تو را مـن مـیشناسم، مـنبع پاک کـرامت را

ازآن روزى کـه حلقه بر ضریحت بست دستانم

دلم شـیدا شد و دادم زکـف دامـان طاقت را…

شهادت امام رضا (ع) تسلیت

************
هر چند حال و روز زمین و زمان بد است

یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

آنجا برای عشق شروعی مجدد است . . .

عزای شهادت شاه خراسان تسلیت باد

************
عزیزا خدایت اگر داد تمکین

برو طوس پابوس شاه سلاطین

بگو با تضرّع به آهنگ شیرین:

سلام على آل طه و یاسین

سلام على آل خیر النبیّین

شـاه شـوم، مـاه شـوم، زر شوم

در حـرمـتت بـاز کـبوتر شـوم

اى مـلک الـحاج ، کـجا می روى

پشـت بـه این قبله چرا می روى؟

سـعى در ایـن مروه صفا می دهد

خـاک بـهشت اسـت، شفا می دهد…

************
امام رضا (ع):

هرکس در مجلسی نشیند که امر ما در آن زنده می شود در روزی که قلب ها می میرند، قلبش نخواهد مرد . . .

التماس دعا

************
امام رضا(ع):

بیماری، برای مؤمن، رحمت و موجب پاک شدن از گناهان است…

زائری بارانی ام آقا به دادم می رسی؟

بی پناهم، خسته ام، تنها ، به دادم می رسی؟

گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگیم

ضامن چشمان آهوها به دادم می رسی؟

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرا به دادم می رسی…

من کیستم گدای تو یا ثامن الحجج

شرمنده عطای تو یا ثامن الحجج

بالله نمی روم بر بیگانگان به عجز

تا هستم آشنای تو یا ثامن الحجج . . .

************

به مناسبت فرا رسیدن سی ام صفر سالروز شهادت حضرت ثامن الحجج امام علی بن موسی الرضا(ع) ، ساتین جدیدترین اشعار شعرای آیینی کشور برای این مناسبت را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت (ع) منتشر می کند.

اشعار شهادت امام رضا (ع) – اشعار آخر صفر – علی اکبر لطیفیان

نام تو را بردم زمستانم بهارى شد
در خشکسالى دلم صد چشمه جارى شد

بعد از زمانى که گدایى تو را کردم
دار و ندار من عجب دار و ندارى شد

گفتند جاى توست، دل را شستشو کردم
پس مى‏شود از خادمان افتخارى شد

مى‏خواستند از هر طرف تو جلوه‏گر باشى
این گونه شد، دور حرم آئینه کارى شد

گاهى اسیرى لذّت آهو شدن دارد
بیچاره آن که از نگاه تو فرارى شد

گَرد ضریحت با من و گَرد دلم با تو
بى تو دوباره این دلم گرد و غبارى شد

من سائل بى چیزِ اطرافِ حرم هستم
من سالهاى سال، دنبال کرم هستم

انگور سرخى، سبز کرده دست و پایت را
تغییر داده حالت حال و هوایت را

اى خاکِ عالم بر سرم – حالا که مى‏آیى
از چه کشیدى بر سر و رویت عبایت را

تو سعى خود را مى‏کنى و باز مى‏افتى
این زهر خیلى ناتوان کرده است پایت را

وقت زمین خوردن صدا در کوچه مى‏پیچد
آرى شنیدند آسمانى‏ها صدایت را

وقتى لبت خشکید و چشمت ناتوان‏تر شد
در حجره‏ى در بسته دیدى کربلایت را

در حجره‏اى افتاده‏اى و تشنگى دارى
تو کربلاى دیگر در حال تکرارى

قسمت نشد خواهر کنار پیکرت باشد
بد شد، نشد امروز بالاى سرت باشد

بد جور دارى روى خاک از درد مى‏پیچى
اى واى اگر امروز روزِ آخرت باشد

حیف از سر تو نیست روى خاک افتاده؟!
باید سرت الآن به دست خواهرت باشد

حالا غریبى را ببین دنبال تابوتت
دختر ندارى لااقل دربدرت باشد

وقتى شروع روضه‏هاى ما بیان توست
خوب است پایانش، بیان دیگرت باشد

یابن شبیب آیا شهید بى کفن دیدى؟
در لابلاى نیزه، پاره‏پاره تن دیدى؟

حسن لطفی:

امان نداد مرا این غم و به جان افتاد
میان سینه ام این درد بی امان افتاد
به راه روی زمین می نشینم و خیزم
نمانده چاره که آتش به استخوان افتاد
چنان به سینه ی خود چنگ می زنم از آه
که شعله بر پر و بال کبوتران افتاد
کشیده ام به سر خود عبا و می گویم
بیا جواد که بابایت از توان افتاد
بیا جواد که از زخمِ زهر می پیچد
شبیه عمه اش از پا نفس زنان افتاد
شبیه دخترکی که پس از پدر کارش
به خارهای بیابان به خیزران افتاد
به روی ناقه ی عریان نشسته ، خوابیده
وغرق خواب پدر بود ناگهان افتاد
گرفت پهلوی خود را میان شب ناگاه
نگاه او به رخ مادری کمان افتاد
دوید بر سر دامان نشست خوابش برد
که زجر آمد و چشمش به نیمه جان افتاد
رسید زجر دوباره عزای کوچه شد و
به هر دو گونه ی زهرا ترین نشان افتاد
رسید زجر و پی خود دوان دوانش بُرد
که کار پنجه ی زبری به گیسوان افتاد
به کاروان نرسیده نفس نفس می زد
به خارهای شکسته کشان کشان افتاد
دوباره ناله ای آمد عمو به دادم رس
دوباره رأس اباالفضل از سنان افتاد

مسعود اصلانی:
ساکت و بی صدا زمین خوردن
زپر پا یک عبا، زمین خوردن
بی تعادل شدن شکسته شدن
وسط کوچه ها زمین خوردن
ارثی از مادر است که حالا
می رسد به شما زمین خوردن
ناله های تو را در آوردند
آتش زهر با زمین خوردن
صورتت را چقدر خاکی کرد
یا اما رضا زمین خوردن
سوزش زهر سینه کافی بود
حال دیگر چرا زمین خوردن؟
پشت درهای حجره می گفتی
ای جوادم بیا زمین خوردن…..
….بال من را شکست و زخمی کرد
خسته کرده مرا زمین خوردن
آخرین لحظه بود در نظرت
داغ کرب و بلا  زمین خوردن
یا امام رضا چه می بینی
سر بردن و یا زمین خوردن؟
دست بسته به افتادن
یا که از نیزه ها زمین خوردن
روی پیراهنی نشانده ببین
چقدر در پا زمین خوردن
سید هاشم وفایی:
آمد از راه و کشیده است عبا را به سرش
وای از سینۀ سوزان و دل شعله ورش
همچو شمعی که بسوزد ز شرر آب شود
آب کرد آتش آن زهر ز پا تا به سرش
حجره اش بسکه غم انگیز و ملال آور بود
گرد غم بود که می ریخت ز دیوار و درش
گاه در زیر لبش ذکر خدا می گوید
گاه سوی در حجره ست خدایا نظرش
هم جواد آمده بالین رضا هم زهرا
هم پسر سوخته هم مادر خونین جگرش
پیش مادر نبود طاقت برخاستنش
زیر بار غم و اندوه خمیده کمرش
پسرش دست به سر دارد و  مادر به  کمر
او نظر می کند و خون رود از چشم ترش
دست ظلمی که زده بر رخ زهرا سیلی
پاره کرده ست کنون رشتۀ عمر پسرش
ای «وفائی» ز فلک پیک شهادت آمد
گشت تا گلشن سرسبز جنان همسفرش

یوسف رحیمی:

خورشید سر زد از سحرت أیها الغریب
از سمت چشم های ترت أیها الغریب
تو ابر رحمتی که به هر گوشه سر زدی
باران گرفت دور و برت أیها الغریب
جاری ست چشمه چشمه قدمگاه تو هنوز
جنت شده ست رهگذرت أیها الغریب
تو آفتاب رأفتی و کوچه کوچه شهر
در سایه سار بال و پرت أیها الغریب
با این همه، غریبِ غریبان عالمی
داغی نشسته بر جگرت أیها الغریب
از کوچه های غربت شهر آمدی ولی
داری عبا به روی سرت أیها الغریب
آقای من! نگو که تو هم رفتنی شدی
زود است حرف از سفرت أیها الغریب
شکر خدا جواد تو آمد ولی هنوز
بارانی است چشم ترت أیها الغریب
یک عمر خواندی از غم آقای تشنه لب
با اشک های شعله ورت أیها الغریب
هر گوشه‌ای ز حجره که رو می ‌کنی دگر
کرب و بلاست در نظرت أیها الغریب
در قتلگاه، لحظه ی آخر چه می کشید
جدِّ ز تو غریب‌ترت أیها الغریب
چشمان اهل خیمه دگر سوی نیزه هاست
ظهر قیامت است و سری روی نیزه هاست

حسن لطفی:
بر آه آهِ من جگر سخت خاره سوخت
بر وای وای من دل سنگ ستاره سوخت
همچمون کبوتران ز عطش بال می زنم
لب تشنه ام ،دلم ،جگر پاره پاره سوخت
آتش گرفته ام ،نفسم بند آمده
پا می کشم ز غم، چه کنم ؟ راه چاره سوخت
می سوزم و هوای دلم دشت کربلاست
آنجا که از غمی دل صدها شراره سوخت
ای زهر داغ حرمله را تازه کرده ای
سوگند بر رباب که با گاهواره سوخت
یک تیر آمد و سه هدف را نشانه کرد
سر بسته گفته ام نفس شیر خواره سوخت
مجتبی شکریان همدانی:
پر اشک است دو چشم تر تو
شده وقت نفس آخر تو
در دل حجره زمین افتاده
به روی خاک چرا پیکر تو
مرغ بسمل شدی و بال زدی
خاک حجره است به روی پر تو
آنقدر فاطمه گفتی آمد
و شده سینه زنت مادر تو
خواهرت نیست کنارت اما
هتک حرمت نشده خواهر تو
گریه می کرد کنار تو جواد
خوب شد آمده او در بر تو
جگرت پاره تنت سالم بود
هست در دست تو انگشتر تو
گر چه از زهر گلویت می سوخت
پاره پار ه نشده حنجر تو
سر تو در بدنت باقی ماند
به سر نیزه نرفته سر تو
تو سخن گفتی و سنگت نزدند
روی نیزه نشده منبر تو
به روی خاک نشستی اما
دل گودال نشد بستر تو
تشنه بودی و نزد هیچ کسی
خیزرانی به لب اطهر تو
همۀ شهر عزادارت بود
اشکریزان همه در محضر تو
من بمیرم که به دروازۀ شام
به سری سنگ زدند از سر بام

حسن لطفی:

از داغ زهر پیکرم آتش گرفته است
گویی تمام بسترم آتش گرفته است
تر میکند لبان مرا کودکم ولی
از تشنگی، لب ترم آتش گرفته است
پا میکشم به خاک و نفس میزنم که شهر
از آه آهِ آخرم آتش گرفته است
حالا کبوتران به غمم گریه میکنند
از بال و پر زدن،  پَرم آتش گرفته است
امشب تمام حجره ی من کربلا شده
یک جرعه آب ، حنجرم آتش گرفته است
امشب دوباره خیمه ی آتش گرفته را
میبینم و سراسرم آتش گرفته است
سر ها به روی نیزه و سرنیزه ها به تن
یک دشت در برابرم آتش گرفته است
فریاد دختری ز دل خیمه میرسد
عمه کمک که معجرم آتش گرفته است

قاسم نعمتی:
وای مادر مددی کن جگرم می‌سوزد
که نه تنها جگرم پا به سرم می‌سوزد
زهر اثر کرده به زانو و ستون فقرات
جگرم پاره شده تا کمرم میسوزد
کسی آید ز وفا چشم جوادم گیرد
پیکرم پیش نگاه پسرم می‌سوزد
همره هر نفسم خون ز لبم می‌پاشد
تار میبینم و چشمان ترم می‌سوزد
چون مقطع شده حرفم ، پی اخبار ولا
دود می‌گویم و بر لب جگرم می‌سوزد
اصغر عظیمی مهر: از زبان خواهر

یک دلم رو بسوی قبله ی هشتم دارد
یک دلم میل حریم حرم قم دارد
خواستم روضه بخوانم ز برادر، دل گفت
خواهرش وقت عزا حقّ تقدم دارد
***
چه قدر، جان برادر به زمین می افتی
ای عزیز دل خواهر به زمین می افتی
تو علی هستی و در کوچه بسمت حجره
مثل زهرای پیمبر به زمین می افتی
***
این عبایی که کشیدی به سرت یعنی چه
این قد خم شده و مختصرت یعنی چه
کاخ مأمون چه به روز دل تو آورده
روی لب، لخته ی خون جگرت یعنی چه
***
از نفس های تو اندوه و غمت می ریزد
هر قدم، عمر تو پای قدمت می ریزد
هی نفس، سرفه، نفس، سرفه، نفس، وای چقدر
پاره پاره جگر از بازدمت می ریزد
***
حجره بسته است برادر، چه سرت می آید
چه کسی بر بدن محتضرت می آید
خواهرت نیست اگر، مانده برایت پسری
شکر حق، لحظه ی آخر پسرت می آید
***
خوش بحالت! پسری مانده برایت، مولا
قوّت بال و پری مانده برایت، مولا
خوش بحال پسرت، هست سرت در بر او
خوش بحالت که سری مانده برایت مولا

حبیب باقر زاده:

آقایمان آمد عبا روی سرش بود
رنگ کبودی بر تمام پیکرش بود
در کوچه یاد ماجرای کوچه افتاد
یافاطمه یافاطمه ذکر لبش بود
دستی به پهلو دست دیگر روی دیوار
پهلو گرفتن یادگار مادرش بود
او در میان حجره‌ای دربسته اما
صدها فرشته در کنار بسترش بود
او دست و پا می‌زد ولی با کام عطشان
گویا که دیگر لحظه‌های آخرش بود
اما تمام فکر و ذهنش کربلا بود
یاد غریبی‌های جد بی سرش بود
مردم گریز کربلایم اینچنین است
آمد جواد و لحظۀ آخر برش بود
اما به دشت کربلا جور دگر شد
اربابمان بالای نعش اکبرش بود
باید جوانان بنی هاشم بیایند
تا این بدن را بر در خیمه رسانند

داود رحیمی:

پرچم مشکی عزای حسین
هدیه ای از سوی خراسان است
قطرات طلایی اشک از
برکات حریم سلطان است

خود آقا محرم هر سال
خانه اش تکیه ی عزا می شد
سر در خانه اش علم می بست
روضه ی کربلا به پا می شد

پرچم یاحسین بر می داشت
بوسه میزد به چشم می مالید
گریه می کرد و روضه ای می خواند
بعد هر پرچمی که می کوبید

یک طرف پرچم ابالفضل و
یک طرف یاحسین را میزد
مثل هر روضه خوانی اول کار
صاحب روضه را صدا می زد

 بغض می کرد و با غضب می گفت:
کار دست شما نمی ماند
کاش باشم دمی که مهدی من
رجز انتقام می خواند

باصدایی گرفته و لرزان
وارد روضه ی گلو می شد
ازگلو حرف می زد و خنجر
از بدن ها که زیر و رو می شد

از بدن های بی سر و از نعل
از سری که ز نیزه می افتاد
روضه می خواند از خرابه ی شام
از غم زینب و غم سجاد

ماجرای اسارت زینب
گرد ماتم به روضه می پاشید
خود غریب است و خوب می فهمید
عمه اش در خرابه ها چه کشید

وحید قاسمی:

آسمان مدینه در سینه
کوهی از بغض و ناله ها دارد
چون شنیده امام آینه ها
قصد ترک مدینه را دارد

کوچه های مدینه می دیدند
لحظه ی تلخِ رفتنِ او را
صحنه ی التماس کاسه ی آب
لرزش دست حضرت زهرا

به زنان قبیله اش فرمود:
مرهمی بهر زخم هجران نیست
من به این شهر بر نمی گردم
احتیاجی به آب و قرآن نیست!

توشه راهم به روح پیغمبر
صلوات و سلام هدیه کنید
چند روزی برای غربت من
ای زنان مدینه گریه کنید

بین ایتام  با رعایت عدل
همه ی ثروتم شود قسمت
خانه ی ساده و محقر من
تا ابد وقف روضه و هئیت

طبق معمول هرشب جمعه
مجلس روضه باز پابرجاست
همه شرکت کنید ای مردم
بانی روضه مادرم زهراست

خوب بر آخرین وصیت من
گوش جان؛ ای قبیله بسپارید
بر مزار غریب اجدادم
در بقیع شمع و لاله بگذارید

این سفارش همیشه اشکم را
می برد در خروش و جز و مد
بر سر قبر مادر عباس
حرف مشک و عطش نباید زد!

قاسم صرافان:
لب خشک و داغی که در سینه دارم
سبب شد که گودال یادم بیاید
اباصلت! آبی بزن کوچه‌ها را
قرار است امشب جوادم بیاید

قرار است امشب شود طوس، مشهد
شود قبله‌گاه غریبان مزارم
اگر چه غریبی شبیه حسینم
ولی خواهری نیست اینجا کنارم

به دعبل بگو شعر کامل شد اینجا
«و قبرٍ بطوس»ی که خواندم برایش
بگو این نفس‌های آخر هم اشکم
روان است از بیت کرب و بلایش

از آن زهر بی‌رحم پیچیده‌ام من
به خود مثل زهرای پشت در از درد
شفا بخش هر دردم از بس که خواندم
در آن لحظه‌ها روضه‌ی مادر از درد

بلا نیست جز عافیت عاشقان را
تسلای دردم نگاه طبیب است
من آن ناخدایم که غرق خدایم
«رضا»یم، رضایم رضای حبیب است

شرابش کنم بس که مست خدایم
اگر زهر در این انار است و انگور
کند هر که هر جا هوای ضریحم
دلش را در آغوش می‌گیرم از دور

شدم آسمان، پر کشد تا کبوتر
شدم دشت، تا آهو آزاد باشد
شدم آب، تا غصه‌ها را بشویم
میان حرم زائرم شاد باشد

اباصلت آبی بزن کوچه‌ها را
به یادِ سواری که با ذوالفقارش
بیاید سحر تا بگردند دورش
خراسان و یاران چشم انتظارش

محمد فردوسی:
ابری سیاه، چشم ترش را گرفته بود
زهری توان مختصرش را گرفته بود
معلوم بود از وَجَناتش که رفتنی است
یعنی که رُخصت سفرش را گرفته بود
از بس شبیه مادرش افتاد بر زمین
در انتهای کوچه سرش را گرفته بود
تا رو به روی حجره خمیده خمیده رفت
از درد بی امان، کمرش را گرفته بود
چشم انتظار دیدن روی جواد بود
خیلی بهانه ی پسرش را گرفته بود
بر روی خاک بود که پیچید بر خودش
آثار تشنگی، جگرش را گرفته بود
افتاد یاد جدّ غریبی که خواهرش …
… در بین قتلگه خبرش را گرفته بود
دیگر توان دیدن اهل حرم نداشت
از بس که نیزه دور و برش را گرفته بود
وقتی که شمر آمد و کارش تمام شد
خلخال دختری نظرش را گرفته بود

نظرتان را ثبت نمایید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد .بخش ‌های مورد نیاز علامت‌ گذاری شده ‌اند * *

*