خانه / آخرین اخبار / قیمت پیکان در سال ۱۳۵۴

قیمت پیکان در سال ۱۳۵۴

کارآفرینی که مهمان برنامه تلویزیونی روزآمد شبکه پنج سیما بود در بخشی از مرور موفقیت های زندگی خود به قیمت پیکانی که در سال ۱۳۵۴ از پدرش هدیه گرفته بود اشاره کرد.

علی نقیب در پاسخ به این پرسش که آیا در عرصه موفقیت های اقتصادی به پدرتان متکی بودید یا خیر، اینگونه توضیح داد:« به طور شخصی متکی به پدرم نبودم. هر چه خودم داشتم گذاشتم تا در کارم موفق باشم. در حال حاضر بچه ها به من متکی هستند و این خیلی حس خوبی است.»
کارآفرین برتر راز کارآفرینان بیوگرافی علی نقیب برترین کارآفرین
نقیب در ادامه توضیحات خود به ذکر خاطره ای پرداخت که بر اساس آن پدرش به عنوان تشویق در قبال قبول شدنش در دانشگاه پیکانی به او هدیه داد:« من حتی یادم هست پدرم به من قول داد اگر دانشگاه رشته خوبی قبول شوم برای من یک اتومبیل می خرد. این کار را انجام داد و برای من یک پیکان خرید. اگر نرخ آن هم بگویم خیلی جالب است. در آذر سال ۱۳۵۴ پدرم برای من یک پیکان با قیمت ۲۸هزار و ۸۰۰ تومان خرید. »

او ادامه داد:« من در فکر فروش این بودم تا با آن برای خودم سرمایه ایجاد کنم. بعد مدتی همین پیکان را فروختم و با آن کارخانه ای راه اندازی کردم. کارخانه ای که در نهایت با توجه به اینکه در شرایط جنگ تحمیلی بودیم نتوانست روی پای خودش بایستد و متاسفانه تعطیل شد اما من انگیزه ام را از دست ندادم و در ادامه توانستم موفق شوم.»

بر اساس گفته های این کارآفرین ایرانی می توان گفت که کارآفرینی در نهاد همه وجود دارد:« من هیچ وقت ناامید نشدم. کارآفرینی در نهاد همه هست. همه می توانند کارآفرین باشند. اصلا اینکه گفته می شود فردی کارآفرین است و فرد دیگری نیست غلط است. همه نهاد کارآفرینی را دارند. این نهاد می تواند در برخی افراد خودش را پیدا کند. یکی هم هست که ممکن است شرایط محیطی و نگاهش نگذارد که کارآفرینی در او رشد کند.»

کارآفرین برتر راز کارآفرینان بیوگرافی علی نقیب برترین کارآفرین

علی نقیب در سال ۱۳۳۵ در تهران متولد شدم. پدرم کاسب بود و مغازه پارچه‏ فروشی داشت. ما پنج فرزند بودیم و من فرزند دوم و تنها فرزند پسر خانواده بودم. از نظر مالی جزء طبقه متوسط جامعه بودیم. به یاد دارم در دوران کودکی بهترین اسباب بازی‏ام ماشین پلاستیکی کوچکی بود که به آن نخ می‏بستم و آن را دنبال خود می‏کشیدم. سرشار از انرژی بازی می‏کردم و شادی کودکانه‏ام را با کوچه‏های غرب تهران تقسیم می‏کردم.
از کودکی علاقه زیادی به درس و مدرسه داشتم. انتظار روزی را می‏کشیدم که کیف به دست بگیرم و به مدرسه بروم. در سال ۱۳۴۲ به دبستان «دماوند» واقع در خیابان جیحون رفتم. در این دوران با وجود مسافت طولانی و سرمای سخت زمستانی هیچگاه حاضر به غیبت نبودم. می‏خواستم درس بخوانم، به مدرسه نظام بروم و خلبان شوم. ولی بعد از ورود به دبستان و آشنا شدن با مشاغل دیگر مانند پزشکی، مهندسی و … نظرم کمی عوض شد. البته از آنجایی‌که از کودکی بسیار وسواسی بودم، علاقه چندانی به رشته پزشکی نداشتم و از همان دوران به رشته‏های مهندسی علاقه‏مند شدم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شدبخش های مورد نیاز علامت گذاری شده است *

*