خانه / حوادث / سرگذشت «سارا» زنی که شوهرش را کشت

سرگذشت «سارا» زنی که شوهرش را کشت

اعتیاد همسر به موادمخدر، بدبینی برقراری ارتباط خانوادگی با افراد غریبه و از همه مهمتر بی تفاوتی شوهر و عدم توجه به همسر به خیانت زن و برقراری روابط نامشروع و در آخر قتل مرد منجر شد.
به گزارش پایگاه خبری پلیس، زنی به نام «سارا» ۲۶ ساله که با همدستی دوست شوهرش، شوهر خود را به قتل رسانده بود ، پس از دستگیری و بازجویی های فنی در پلیس آگاهی به مرکز مشاوره معاونت اجتماعی فرماندهی انتظامی یکی از شهرستان های استان فارس انتقال داده شد.
وی با اندامی بسیار نحیف و لاغر با رنگی پریده در حالی که نای حرف زدن نداشت ماجرا را این گونه بیان کرد: دومین فرزند خانواده هستم، پدرم دارای دو همسر است که من از همسر اولم، در خانواده ای پرجمعیت با وضع مالی نسبتا خوب بزرگ شدم.
پدرم راننده است و مادرم خانه دار و بی سواد، پدرم همیشه بیرون از خانه آواره جاده ها و بیابان ها بود و فرصت کافی جهت توجه به نیاز های عاطفی من و خواهران و برادرانم نداشت.
به دلیل شلوغی جمعیت خانواده مان در سن ۱۵ سالگی با اصرار پدر و مادرم مجبور به ازدواج با «حامد» شدم که ثمره زندگی من و شوهرم یک پسر ۹ ساله و یک دختر هفت ساله است.
شوهرم از ابتدا اعتیاد به مواد مخدر داشت و اکثر اوقات شبانه روز را در منزل به سر می برد، بسیار بدبین بود حتی به من اجازه نمی داد که به دیدن خانواده ام بروم یا در مراسم جشنی شرکت کنم.
در طول زندگی به خاطر رفتار شوهرم بارها تصمیم گرفتم خودکشی کنم اما هربار با دیدن بچه هایم از این تصمیم منصرف می شدم.چهار سال قبل شوهرم برای تامین معاش خانواده نزد یک دامدار به نام «فرشاد» مشغول کار شد و من و بچه هایم مجبور شدیم در اتاقی در دامداری زندگی کنیم.
کم کم رفت و آمد های صاحب دامداری به خانه ما شروع شد و با هم صمیمی شدیم طوری شد که تلفنی با هم صحبت و درد دل می کردیم، گاهی اوقات که ما در تامین هزینه های زندگی کم می آوریم او کمکمان می کرد و به اصطلاح کم و زیاد زندگیمان را می گرفت.
یک ماه قبل به اتفاق شوهر و بچه هایم و خانواده «فرشاد» به سفر مشهد رفتیم در طول سفر شوهرم مدام مرا اذیت و آزار می کرد خیلی بداخلاق تر شده بود، مدام بهانه تراشی می کرد تهمت های ناروا می زد، حتی فحاشی می کرد.
من خیلی تحمل کردم تا از سفر برگشتیم یک روز به «فرشاد» گفتم مرا از دست این دیو صفت نجات بده و کمکم کن تا راهی برای رها شدن از این زندگی لعنتی پیدا کنم. فرشاد گفت تنها راهی که به ذهن من می رسد این است که او را به قتل برسانیم ،نمی دانم چی شد که بدون هیچ عکس العملی پیشنهادش را قبول کردم و تصمیم گرفتیم شوهرم را از سر راه برداریم و با هم نقشه قتل را کشیدیم.
فرشاد مقداری سم تهیه کرد و آورد خانه ما مدتی بود شوهرم برای ترک اعتیاد شربت متادون مصرف می کرد من سم را در شربت متادون حل کرده و برای شوهرم آوردم.شوهرم همین که شربت را برداشت آن را بو کرد و گفت: بوی مشروب می دهد و آن را نخورد و از فرشاد خواست که آن را امتحان کند، من فورا شربت را برداشته و دور ریختم.
این بار سم را در شربت توت فرنگی حل کرده و به شوهرم دادم چند دقیقه بعد از نوشیدن شربت حالش بد شد و شروع به تشنج کرد همان لحظه احساس پشیمانی کردم فورا آب قند آماده کردم و بهش دادم اما حالش بد و بدتر شد. حوالی ساعت دو و نیم بعد از نیمه شب بود که حالش خیلی بد شدم تصمیم گرفتیم او را به بیمارستان ببریم به زحمت او را سوار ماشین کرده و به سمت بیمارستان به راه افتادیم .
در بین راه متوجه شدیم به سختی نفس می کشد هنوز به بیمارستان نرسیده بودیم که بدنش سرد شد دیگر نفس نمی کشید، نبضش دیگر نمی زد و بدنش حسابی سنگین شده بود. به سمت جاده خاکی که به خارج از شهر منتهی می شد تغییر مسیر دادیم نمی دانم چقدر از شهر فاصله گرفتیم که در کنار جاده ایستادیم جسد را از داخل ماشین بیرون آورده و در کنار جاده رها کردیم.
از ترس آنکه کسی جسد را پیدا کنند مقداری کاه روی آن ریخته و مقداری بنزین هم روی جسد پاشیدیم،آن را آتش زدیم و بلافاصله با سرعت از محل دور شدیم.صبح روز بعد هنگامی که بچه ها سراغ پدرشان را گرفتند به آنها گفتم که پدرتان برای تعمیر ماشین بیرون رفته است، دست و پایم را گم کرده بودم نمی دانستم چکار کنم، سعی کردم به خودم مسلط شوم و با حفظ خونسردی به کلانتری مراجعه و اعلام نمودم همسرم شب گذشته از منزل خارج و تاکنون مراجعت ننموده است.
سه روز بعد ماموران پلیس آگاهی جسد نیمه سوخته شوهرم را در حالی پیدا می کنند که کارت ملی اش در جیب شلوارش نسوخته و از بین نرفته، به همین علت به سراغم آمدند و مرا به پلیس آگاهی بردند.
دو روز در پلیس آگاهی چیزی نگفتم و به قتل اعتراف نکردم اما در برابر سوال های فنی و تخصصی ماموران نتوانستم دوام بیاورم و با حرف های ضد و نقیضی که می زدم سرانجام لب به اعتراف گشودم و همه چیز را اعتراف و آدرس فرشاد را نیز به ماموران دادم.
بعد از آن ماموران فرشاد را نیز دستگیر و وی هم مثل من به همه چیز اعتراف کرد حالا از کار خود خیلی پشیمان هستم و افسوس روزهای گذشته را می خورم به بچه هایم فکر می کنم که چه سرنوشتی در انتظارشان هست، به شوهرم که چطور جان می داد، سرانجام خودم و به….
اعتیاد همسر به موادمخدر، بدبینی برقراری ارتباط خانوادگی با افراد غریبه، صمیمی شدن و در میان گذاشتن اسرار زندگی، رعایت نکردن حریم خصوصی، رفت و آمدهای پی در پی و مسافرت های خانوادگی و از همه مهمتر بی تفاوتی شوهر و عدم توجه به همسر به خیانت و برقراری روابط نامشروع و در آخر قتل منجر شد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شدبخش های مورد نیاز علامت گذاری شده است *

*