خانه / آخرین اخبار / وقایع روز چهارم محرم /متن نوحه و مداحی دو طفلان حضرت زینب

وقایع روز چهارم محرم /متن نوحه و مداحی دو طفلان حضرت زینب

متن نوحه و مداحی شب چهرم محرم و دو طفلان حضرت زینب ، وقایع روز چهارم محرم سال ۶۱

در روز چهارم محرم، عبیداللّه‏ بن زیاد مردم کوفه را در مسجد جمع کرد و سخنرانی نمود و ضمن آن مردم را برای شرکت در جنگ با امام حسین علیه‏السلام تشویق و ترغیب نمود.
به دنبال آن ۱۳ هزار نفر در قالب ۴ گروه که عبارت بودند از:
۱. شمر بن ذی الجوشن با چهار هزار نفر؛
۲. یزید بن رکاب کلبی با دو هزار نفر؛
۳. حصین بن نمیر با چهار هزار نفر؛
۴. مضایر بن رهینه مازنی با سه هزار نفر؛
به سپاه عمر بن سعد پیوستند.۱
بهم پیوستن نیروهای فوق از این روز تا روز عاشورا بوده است.

وقایع کربلا نوحه حسینی شهادت امام حسین زندگینامه حضرت زینب دو طفلان حضرت زینب اشعار نوحه

روز چهارم محرم : مرثیه ای بر دو طفلان حضرت زینب (سلام الله علیها)

عبدالله بن جعفر نامه ای برای امام (علیه السلام) فرستاد و همراه دو فرزندش عون و محمد خدمت امام حسین (علیه السلام) فرستاد و … . پس از مدتی عبدالله خودش خدمت ابی عبدالله (ع) رسید و … و فرزنداش را سفارش نمود تا در خدمت امام باشند و در رکابش جانبازی کنند .

بچه ها خدمت مادر رسیدند و به مادر سلام کردند و روی پا ایستادند و …

حضرت زینب (س) از اعزام فرزندانش توسط عبدالله بسیار خوشحال شد …

کربلا شرح بلای زینبه                 کربلا خاک بلای زینبه

کربلا با این همه ابهتش              جای دفن بچه های زینبه

روز عاشورا شده و بچه ها آمدند و از مادر اجازه گرفتند .

مادر ! اجازه بده ما جان خویش را فدای دایی مان کنیم .

مادر گفت : بارک الله به شما که چشم هایم را روشن کردید .

خودش کفن به تن بچه ها کرد و لباس و شمشیرشان را آماده کرد و …

با وقار و صلابت زینبی آمدند خدمت ابی عبدالله و سلام کردند .

ابی عبدالله تا این بچه ها را دید هر دو را درآغوش گرفت و …

به هر نحوی بود اجازه داد خواهر زاده ها به میدان بروند. هر دو به سوی دشمن حمله برده ، عجب رجزی خواندند و…

یک عده گفتند : این دو تا بچه که هستند ؟

یکی فریاد زد : اینها بچه های زینب (س) هستند .

دیگری گفت : الان داغشان را به دل مادرشان می گذارم .

وقایع کربلا نوحه حسینی شهادت امام حسین زندگینامه حضرت زینب دو طفلان حضرت زینب اشعار نوحه

اشعار نوحه و مداحی روز چهارم محرم- دو طفلان حضرت زینب سلام الله علیها

ای برادر بگو چکارکنم

ناله از بی کسی خود نزنی

می شود تاکه زنده ام اینقدر

حرف دل واپسی نزنی

..

من نمردم که ایستاده ای و

مثل ابر بهاری می باری

همه رفتند با اجازه ی تو

تو نگفتی که خواهری داری

..

بعد پنجاه سال خواهر تو

آمده حرف آبرو بزند

به امید اجازه دادن تو

آمده زینبت که رو بزند

..

بچه ها بین خیمه منتظرند

و به دست خودم کفن شده اند

خون شیر است در رگ آن ها

هر دوتا هدیه های من شده اند

..

نا امیدم نکن برادر جان

چادر مادرم که یادت هست

قسمش را که رد نخواهی کرد

  آتش و معجرم که یادت هست

..

مادرم پشت در که یادت هست

هیزم و کوچه ها که یادت هست

به روی چادرش برادر جان

وای من رد پا که یادت هست

..

پس قسم می دهم اجازه بده

بچه هایم به پات سر بدهند

بچه هایم کمند می شد کاش

خواهرانت برات سر بدهند

..

گفته ام با نبردشان من را

پیش چشم تو روسپید کنند

مثل لیلا و نجمه زینب را

بروند مادر شهید کنند

دوست دارم که پای غربت تو

زیر شمشیردست وپا بزنند

مویشان را کسی به پنجه گرفت

جای مادر تو را صدا بزنند

ای برادر نگاه خواهم کرد

که خدایی شیره خواره شوند

با سر داس و نیزه وشمشیر

لحظه ای که پاره پاره شوند

این همه نیزه آمده اما

بدترین نیزه نیزه کوفه است

دلم از کوفه زخم ها دارد

کوفه عهد و وفاش معروف است

مسعود اصلانی

اشعار روز چهارم محرم

خوب میدانم اینجا از کسی سر نیستند

چشم در راه محبت های مادر نیستند

سخت شرمنده ست زینب از حسین خویش که

با علی ها ،هدیه های او برابر نیستند

وقت تزیین کردن عون و محمد با زره

از صمیم قلب خوشحال است ،دختر نیستند

مادری در خیمه اش میداد دلداری به خویش :

بچه های من که رعناتر از اکبر نیستند

بچه های من اگر لب تشنه هم جان می دهند

هر دو تا هم تشنه تر از حلق اصغر نیستند

تا که آرامش بگیرد بارها با خویش گفت:

پیش عباس و حسین ،اینها برادر نیستند

چون رباب و نجمه ،نه ؛خاموش ماند و گفت که

 با حسین ابن علی آنها که خواهر نیستند

تا فقط خواهر شود در کربلا این بار گفت:

بچه های من خدا را شکر ؛دیگر نیستند

اشعار شب چهارم محرم

جانبازی یادشان ندهی گریه میکنم

اذن جهادشان ندهی گریه میکنم

اصلا بیا و مصلحت اندیشی هم نکن

آشفته ام بیا و پریشان ترم نکن

اینها برای یاری تو قد کشیده اند

خود را برای کرببلا پروریده اند

سنگ تو را مدام به سینه زدند حسین

اینها برای روز دهم امدند حسین

قول میدهم که اَخم به ابرو نیاورم

قول میدهم که دست به زانو نیاورم

قول میدهم که ناله کنم از درون حسین

قول میدهم زخیمه نیایم برون حسین

دست محبتت ز سر این دو بر ندار

دق میکنم حسین بخدا سربه سر نذار

تا من هنوز دست به مویم نبرده ام

تا من هنوز از سر غصه نمرده ام

مانند قاسمت هم عسل نوش شان نما

لطفی نما حسین و کفن پوشش شان نما

لطفی کن و اجازه بده ای برادرم

لطفی کن و اجازه بده جان مادرم

بگذار تا فدایی راه شما شوند

بگذار تا شهید سر از تن جدا شوند

بگذار تا فدایی راه ولی شوند

بگذار قطعه قطعه شبیه علی شوند

بگذار تا که دایی خودرا صدا زنند

بگذار روی دست شما دست و پا زنند

ای دلخوشی من پسرانم فدای تو

هستی زینبی سر و جانم فدای تو

علی رضا خاکساری

اشعار روز چهارم محرم
روز اول چه خوب یادم هست
سهم من بی تو بیقراری بود
عید من دیدن نگاه تو
دوری‌ات اوج سوگواری بودبی تو جنت برای من دوزخ
روز روشن برای من شب بود
تا همیشه کنار تو بودن
همه‌ی آرزوی زینب بود

لحظه لحظه دلم گره می‌خورد
به ضریح مجعّد مویت
دل من را به باد می دادی
می گشودی گره ز گیسویت

ولی این روزها چه دلگیر است
چقدر این زمانه بد تا کرد
آنقدر بی کسی و غربت داشت
تا که ما را به کربلا آورد

کربلا کربلا پریشانی
غربت از چشم هات می بارد
ندبه ندبه فراق و دلتنگی
از غروب نگات می بارد

دست من خالی است اما باز
دو فدایی برایت آوردم
از منا تا منا دو حاجیِّ
کربلایی برایت آوردم

رد مکن هدیه های خواهر را
گرچه ناقابلند، ناچیزند
سپر کوچکی مقابل تو
در هجوم کبود پائیزند

با ولای تو پروریدمشان
درس آموز مکتبت هستند
عاشق جانفشانی اند آقا
پیشکش های زینبت هستند

هر دو با شور حیدری امروز
از تو إذن قتال می خواهند
خون جعفر میان رگ هاشان
این دو عاشق، دو بال می خواهند

گره از ابروان خورشید و
گره از کار ماه وا می شد
چشم های حسین راضی شد
نذر زینب دگر ادا می شد

بین خیمه نشسته بود اما
در دلش اضطراب و ولوله بود
پرده‌ی خیمه را که بالا زد
دو گل و یک سپاه حرمله بود

دو فدایی، دو تا ذبیح الله
که به سوی منای خون رفتند
در طواف سنان و سر نیزه
تا دل کربلای خون رفتند

دید از بین خیمه، جان هایش
دلشان را به آسمان دادند
سر سپردند در هوای حسین
چقَدَر عاشقانه جان دادند

دلش از درد و غم لبالب بود
شاهدش دیده های پر ابرش
بر دلش داغ دو جگر گوشه
عقل مبهوت مانده از صبرش

دید پرپر شدند، اما باز
جز تب بندگی عشق نداشت
پای از خیمه ها برون ننهاد
تاب شرمندگی عشق نداشت

این همه جانفشانی و ایثار
خط اول ز شرح مطلب بود
کربلا ـ کوفه ، شام تا یثرب
سِرّی از معجزات زینب بود
شاعر : یوسف رحیمی

…………………….
جانبازی یادشان ندهی گریه میکنم
اذن جهادشان ندهی گریه میکنم
اصلا بیا و مصلحت اندیشی هم نکن
آشفته ام بیا و پریشان ترم نکن
اینها برای یاری تو قد کشیده اند
خود را برای کرببلا پروریده اند
سنگ تو را مدام به سینه زدند حسین
اینها برای روز دهم امدند حسین
قول میدهم که اَخم به ابرو نیاورم
قول میدهم که دست به زانو نیاورم
قول میدهم که ناله کنم از درون حسین
قول میدهم زخیمه نیایم برون حسین
دست محبتت ز سر این دو بر ندار
دق میکنم حسین بخدا سربه سر نذار
تا من هنوز دست به مویم نبرده ام
تا من هنوز از سر غصه نمرده ام
مانند قاسمت هم عسل نوش شان نما
لطفی نما حسین و کفن پوشش شان نما
لطفی کن و اجازه بده ای برادرم
لطفی کن و اجازه بده جان مادرم
بگذار تا فدایی راه شما شوند
بگذار تا شهید سر از تن جدا شوند
بگذار تا فدایی راه ولی شوند
بگذار قطعه قطعه شبیه علی شوند
بگذار تا که دایی خودرا صدا زنند
بگذار روی دست شما دست و پا زنند
ای دلخوشی من پسرانم فدای تو
هستی زینبی سر و جانم فدای تو
شاعر: علیرضا خاکساری
………………………………

اگر که درد تو در ناله ام اثر دارد
و گر که از دل من روح تو خبر دارد
مزن به سینه ی من دست رد، نباید دید
برادری به دلش این همه شرر دارد
اگر چه خواهر تو بی بضاعت است اما
ببین میان بساطش دو تا پسر دارد
یکی برای رسیدن به اکبر و قاسم
که شوق و شور پریدن به بال و پر دارد
که دیگری که امید دلش به اذن شماست
که ذره ای غمت از روی سینه بر دارد
و من تعجب از این می کنم، نمی دانم
برادرم به زبان نه چرا دگر دارد
برای نجمه و لیلا اگر نیاوردی
همین که نوبت من شد هزار اگر دارد؟
حلالشان شده شیرم که خونشان ریزد
به پای خون خدا پس نگو خطر دارد
حامد خاکی
………………

رسیده نوبتمان ، باید امتحان بدهیم
خدا کند بگذارد خودی نشان بدهیم
رسیده وقت نماز رشادت و مردی
نمی شود که من و تو فقط اذان بدهیم
اگر که داد دوباره جواب سر بالا
بگو چگونه جوابی به این و آن بدهیم ؟
بیا که عهد ببندیم و قول مردانه
به هم دهیم که قبل از حسین ، جان بدهیم
به حاجت دل خود می رسیم اگر او را
قسم به پهلوی بانوی قد کمان بدهیم
بخند و قصه نخور ، چون به قلبم افتاده
اجازه می دهد آخر خودی نشان بدهیم
محسن مهدوی
…………………………
کاش مشمول دعاهای پیمبر بشویم
باز هم باعث خشنودی مادر بشویم
نکند دیر شود لحظه ی پرواز از خاک
کاش ما هم بپریم و دو کبوتر بشویم
پس بگیرید ز ما منصب سرداری را
قصدمان است در این معرکه بی سر بشویم
آبرویی که خدا داده به ما می ریزد
اگر از قافله جا مانده و آخر بشویم
قدر یک پلک زدن مانده که در عرش خدا
زائر فاطمه و ساقی کوثر بشویم
محسن مهدوی
………………
چگونه آب نگردم کنار پیکرتان
که خیره مانده به چشمم نگاه آخرتان
میان هلهله ی قاتلانتان تنها
نشسته ام که بگریم به جسم پرپرتان
چه شد که بعد رجزهایتان در این میدان
چه شد که بعد تماشای رزم محشرتان
ز داغ این همه دشنه به خویش می پیچید
به زیر آن همه مرکب شکسته شد پرتان
شکسته آمدم این جا شکسته تر شده ام
نشسته ام من شرمنده در برابرتان
خدا کند که بگیرند چشم زینب را
که تیغ تیز نبیند به روی حنجرتان
میان قافله ی نیزه دارها فردا
خدا کند که نخندد کسی به مادرتان
و پیش ناقه ی او در میان شادی ها
خدا کند که نیفتد ز نیزه ها سرتان

حسن لطفی
……………………..
تا صوت قرآن از لب آن ها می آید
کفر تمام نیزه ها بالا می آید
دجال های کوفه در فکر فرارند
دارد سپاه زینب کبری می آید
سد سپاه کفر را در هم شکستند
تکبیرهای حضرت سقا می آید
انگار که زخم فدک سر باز کرده
از هر طرف فریاد یا زهرا می آید
خون علی گویان عالم را بریزید
ای دشنه ها، تازه ترین فتوا می آید
آداب جنگ کربلا مثل مدینه است
چون ضربه هاشان سمت پهلوها می آید
ای نیزه داران، نیزه هاتان را مکوبید
روز مبادا،عصر عاشورا می آید
خون گلوشان خاک را بی آبرو کرد
آسیمه سر با طشت خود یحیی می آید
ای تیغ های کند،با تقسیم سرها
چیزی از آنها گیرتان آیا می آید!؟
این اولین باریست که از پشت خیمه
دارد صدای گریه ی آقا می آید
زینب بیا از خیمه ها بیرون، که تنها
با دیدن تو حال آقا جا می آید
وحید قاسمی
دوباره در دل من خیمه‌ی عزا نزنید
نمک به زخم من و زخم خیمه‌ها نزنید
شکسته‌تر ز منِ پیر دیگر این جا نیست
مرا زمین زده است اکبرم، شما نزنید
برای آن که نمیرم ز شرم مادرتان
میان این همه لبخند دست و پا نزنید
خدا کند که بگوید کسی به قاتلتان
فقط نه این که دو بی‌کس، دو تشنه را نزنید
که در برابر چشمان مادری تنها
سر دو تازه جوان را به نیزه‌ها نزنید
حسن لطفی
……………………….
بغض نگاه خسته تان، ای مسیح من
مانند سنگ؛ شیشه ی قلب مرا شکست
دار و ندار زندگیم نذر خنده ات
غصه نخور، که ارتش زینب هنوز هست

در راه پاسداری آیین کردگار
عمریست در کنار شما ایستاده ام
این بچه های دست گلم را ز کودکی
من با وضو و حبّ شما شیر داده ام

سر مست باده های طهورایی توأند
شمشیرِ دستِ هر دو شان تیز و صیقلی است
پروانه وار منتظر اذنِ رفتنند
رمز شروع حمله شان ذکر یا علیست

ای پادشاه – تا تو رضایت دهی- ببین
سر بند یا علی به سر خویش بسته اند
بر فوت و فن نیزه و شمشیر واقف اند
چون پای درس ساقی لشگر نشسته اند

عباس گفته: خواهرمن! مرحبا به تو
این مردهای کوچک تو، شیر شرزه اند
مبهوت سبک جنگ و رجزهایشان شدم
شاگردهای اول پرتاب نیزه اند

گفتم به بچه های عزیزم که تا ابد
غمگین زخم سینه ی یک یاس پرپرم
تا آخرین نفس به عدو تیغ می زنید
با نیت تلافی سیلی مادرم

در آزمون صبر و محن، مادر شما
با نمره ی قبولی تان گشت رو سپید
در دفتر کرامت من دست حق نوشت
ای دختر شهید، شدی مادر شهید
وحید قاسمی
…………………………..
هجران گرفته دور و برم را برای چه؟
خون می کنی دو چشم ترم را برای چه؟
وقتی قرار نیست کبوتر کنی مرا
بخشیده اند بال و پرم را برای چه؟
گر نیستی غریب، مگو پس انا الغریب
صد پاره می کنی جگرم را برای چه؟
دارد سرت برای چه آماده می شود؟
پس آفریده اند سرم را برای چه؟
زحمت کشیده ام که چنین قد کشیده اند
بر باد می دهی ثمرم را برای چه؟
من التماس می کنم و تفره می روی
شاید عوض کنی نظرم را برای چه؟
از مثل تو کریم توقع نداشتم
اصلاً گذاشتند کرم را برای چه؟
باشد نمی روند، ولی جان من! بگو
آورده ام دو تا پسرم را برای چه؟
علی اکبر لطیفیان
…………………………
سرباز های کوچک من! … از جلو نظام
آماده باش … ایست خبردار … احترام
دقّت کنید… عرش خدا گُر گرفته است
از شدّت محاصره… از زور ازدحام
هر لحظه از ستاد سماوات در زمین
ارسال می شود به شما آخرین پیام
دارد به سمت چشم شما گام می زند
فرماندۀ بزرگ زمین – عشق – این امام…
وقتی که در مقابل چشمانتان رسید
باید رسا … بلند … بگویید السّلام
آقا به ما اجازه بده تا که ساعتی
شمشیر را برون بکشیم از دل نیام
آقا به ما اجازه بده تا به سر رویم
با یک اشاره سمت همین راه نا تمام…
سرباز های کوچک من!… یا علی!… به پیش
سرباز های کوچک من!… یا علی!… تمام.

………………………
قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش
یک دم سپر شوند برای برادرش
خون عقاب در جگر شیرشان پر است
از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش
این دو ز کودکی فقط آیینه دیده اند
آیینه ای که آه نسازد مکدرش
واحیرتا که این دو جوانان زینب اند
یا ایستاده تیر دو سر در برابرش؟
با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند
یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش
یک دست,گرم اشک گرفتن ز چشم هاش
مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش
چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر
چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش
زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت
تا که خدا نکرده مبادا برادرش …
زینب همان شکوه که ناموس غیرت است
زینب که در مدینه قرق بود معبرش
زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است
از بس که رفته این همه این زن به مادرش
زینب همان که زینت بابای خویش بود
در کربلا شدند پسرهاش زیورش
گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات
وقتی گذشته بود دگر آب از سرش
سید حمید رضا برقعی
………………………..
گیرم که رد کنی دل ما را خدا که هست
باشد محل نده قسم مرتضی که هست
وقتی قسم به معجر زینب قبول نیست
چادر نماز حضرت خیر النسا که هست
یک گوشه می‌نشینم و حرفی نمی‌زنم
بیرون مکن مرا تو از این خانه، جا که هست
از دردِ گریه تکیه نده سر به نیزه‌ات
زینب نمرده شانه دارالشفا که هست
قربانیان خواهر خود را قبول کن
گیرم که نیست اکبر، تو طفل ما که هست
گفتی که زن جهاد ندارد برو برو
لفظ «برو» چه داشت برادر؟ «بیا» که هست
خون را بیا به دست دو قربانی‌ام بکش
تو خون مکش به دست عزیزم حنا که هست
گفتی مجال خدمتشان بعد از این دهم
از سر مرا تو باز مکن کربلا که هست
گفتی که بی تو سر نکنم خوب! نمی‌کنم
بعد از تو راه کوفه و شام بلا که هست
محمد سهرابی

اشعار روز چهارم محرم – طفلان حضرت زینب سلام الله علیها

افزون ز تصور است شیدایی من

این شور و شر زیاده تر خواهی من

می بخشی اگر کم است اما بپذیر

این هم دو پسر تمام دارایی من

صابره سادات موسوی

برگرد سمت خیمه ها… تنهای تنها

من بی تو خواهم مرد ای آقای تنها!

آماده کردم هر چه باشد را برایت

آورده ام عون و محمد را برایت

***

حالا که پر، وا می کنند آقا نگو نه

آقا بزرگی کن بیا حالا نگو نه

راضی نشو با گریه برگردند خیمه

هر آن چه می خواهی بگو اما نگو نه

من یادشان دادم که پیش تو بگویند:

”  دایی به جان مادرت زهرا… نگو نه

***

حالا رها هستند و میدان روبروشان

پای رکاب تو شهادت آرزوشان

آن طور تربیت شدند این ها که بی تو

پایین نخواهد رفت آبی از گلوشان

خونی که جاری می شود از جسم آن ها

در بین مقتل می شود آب وضوشان

***

دل کنده ام از دسته گل هایم برادر

حالا چنان کوهی سر پایم برادر

پنهان نگشتم تا که اشکم را نبینی

همواره با این اشک پیدایم برادر

تا که خجالت را نبینم در نگاهت

از خیمه ام بیرون نمی آیم برادر

مجتبی حاذق

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شدبخش های مورد نیاز علامت گذاری شده است *

*