خانه / آخرین اخبار / اشعار زیبا مدح و روضه حضرت ابوالفضل العباس (ع)

اشعار زیبا مدح و روضه حضرت ابوالفضل العباس (ع)

شعر مدح حضرت ابوالفضل العباس (ع) _ حسن لطفی

جمعمان جمع که تا نقش خیالی بزنیم

کوچه باغی برویم و پر و بالی بزنیم

پای حافظ مِی ای از شعر زلالی بزنیم

جمعمان جمع بیایید که فالی بزنیم

شاهِ شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان

که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

بگذارید از این فاصله بویی بکشیم

درِ خُم را بگشاییم و سبویی بکشیم

تیغ ابروی کجش را به گلویی بکشیم

صد و سی و سه نفس نعره ی هویی بکشیم

از دلِ ما چه به جا مانده؟ که غارت کرده

پسر سوم زهراست قیامت کرده

ماه و خورشید دو حیران و دو سرگردانند

سال ها دل سرِ این طایفه می گردانند

بال در بال فرشته غزلی می خوانند

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

آمده تا ز علی تیغ دو دَم را گیرد

قد برافرازد و بر دوش علم را گیرد

جمع مِهر و غضب و جذبه و زیبایی را

در تو دیدیم مسیحایی و موسایی را

محشری کن که ببینند دل آرایی را

برده ای ارث از این سلسله آقایی را

حق بده مات شود چشم، تماشا داری

هر چه خوبان همه دارند تو یک جا داری

آسمان پیش قدم هات به حیرت افتاد

کهکشان وقت تماشات به زحمت افتاد

موج برخاست و از آن همه هیبت افتاد

کوه تا نام تو را بُرد به لکنت افتاد

این علی هست خودش هست جنابش آمد

خوش به حال دلِ زینب که رکابش آمد

تشنه خاکیم و ترک خورده ولی دریا تو

شوره زاری همه با ماست وَ باران با تو

و نوشتیم که یا هیچ پناهی یا تو

دلمان قُرص بُوَد، قُرص چرا؟ زیرا تو

بعد مرگم به هوای حرمت پر گیرم

من کفن پاره کفن زندگی از سر گیرم

رگِ پیشانی تو تا که تَوَرم می کرد

لشگر انگار که با مرگ تکلم می کرد

دست و پا را نه فقط راهِ نفس گم می کرد

بیرقت در وسط دشت تلاطم می کرد

تو سلیمانی و تختت وسط میدان است

چقدر سر ز سرِ تیغ تو سرگردان است

می کشی تا وسط معرکه ها طوفان را

بند آورده نگاهت نفس میدان را

 تا که ارباب بگیرد به سرت قرآن را

می درد نعره ی تو زَهره ی سرداران را

شورِ آن قله که آتش فوران کرد تویی

آن کماندار که ابروش کمان کرد تویی

سایه بان دلِ زینب دلِ ما هم با توست

حاجتی گر چه نگفتیم فراهم با توست

ماهِ شب های محرم تویی و دم با توست

ای علمدارِ ادب شور محرم با توست

دستِ ما نیست که در پای غمت می گرییم

لطف زهراست که زیر علمت می گرییم

بی تو از چشم حرم خونِ جگر می ریزد

خون از ساقه ی صد تیر و تبر می ریزد

و رباب اشک به لب های پسر می ریزد

خیز از خاک و ببین خاک به سر می ریزد

ابرویت بند دلش بود که از هم وا شد

وای بر حال سکینه که سرت دعوا شد

———————————

شعر مدح حضرت ابوالفضل العباس (ع) _ وحید قاسمی

آب شرمنده ی لبت عباس

تشنگی مُرد از خجالت تو

مرد و مردانگی برای ابد

رفت زیر بلیط غیرت تو

*** 

به ازاین باش با بَدان ؛ انگار

باب حاجات بهتر از مایی !؟

جمله ام از حسادت است آقا

بیشتر مال ارمنی هایی!؟

***

آبرودار آسمان هایی

مهربان ِعشیره ی احساس

در شکوه مقامت آوردند

رَحِم الله عَمی العباس

***

عشق مدیون جان فشانی هات

معرفت از ازل گرفتارت

شیر ام البنین حلالت باد

تا قیامت ادب بدهکارت

***

پدر مشک های دلواپس

ساقی بی شراب و پیمانه

دختری منتظر نشسته؛ بیا

حُرمت قول های مردانه

***

کوری چشم حرمله برخیز

یاعلی! شاه لشگرش پاشید

غیرت الله! خواهرت زینب

خاک غم روی معجرش پاشید

***

یا علی! شاه بی علمداراست

چند متری شیب گودال است

پای دشمن به خیمه ها وا شد

این صداها؛ فغان خلخال است

***

من بمیرم که هرکس وناکس

روی تو تیغ می کشد عباس

دست هایت چه نعمتی بودند

چادری جیغ می کشد عباس

————————
شعر مدح حضرت ابوالفضل العباس (ع) _ مهدی رحیمی

هرکس که با تو بوده اگر با تو هست ماند

دنیا تو را نداشت که اینگونه پست ماند

چون روز روشن است که پیروز جنگ کیست

بر قلب دشمنان تو داغ شکست ماند

در زیر رقص تیغ تو دراوج کار زار

هرکس که ایستاد،نه،هرکس نشست ماند

سر رابه صخره ها زده هر روز علقمه

یک عمر در هوای تو این گونه مست ماند

حق می دهم به آب اگر جزر و مد کند

بعداز تو کم کسی ست که یکتا پرست ماند

هرآدمی ز رفتن خود ردّ پا گذاشت

اما چرا ز رفتن تو ردّ دست ماند ؟

————————————

شعر مدح حضرت ابوالفضل العباس (ع) _ رضا دین پرور

نمک  شور تو دریای طلب می طلبد

وصف لعل دهنت باغ رطب  می طلبد

از غباری که نشسته به لب پر ترکم

می شود گفت قدمهای تو لب می طلبد

روز من را شب گیسوی شما کرده سیاه

اصلا” ای ماه سرودن ز تو شب  می طلبد

به خضوعی که خدا در نظرت ریخته است

درک آغوش نگاه تو ادب می طلبد

سخت کرده تب شوق لب تو کار مرا

جگری نیست که بر دوش کشد بار مرا

چه کسی برده در این حاشیه چشمانت را

منکرم نقش زن ناشی چشمانت را

می توانند ملائک بگذارند مگر

آخرین قیمت نقاشی چشمانت را

میکشد با نظر ام بنین جبرائیل

طرح فیروزه ای کاشی  چشمانت را

کار و بارش به سر میکده ها افتاده

دیده هر کس که نمک پاشی  چشمانت را

آدم از بادهء چشم تو هوس می افتد

تو اگر جام دهی میکده پس می افتد

آمده ام می بزنم مست کنم هو بکشم

جای این چشم که داری دو سه آهو بکشم

مانده ام بر افق ساحل این اقیانوس

عرش را طاق زنم یا خم ابرو بکشم

تا نبینند چه بالاست قد تو باید

آخرین قلهء خود را سر زانو بکشم

می شود دست کشید و علمت را ساقی

می شود مشک به فرمایش بازو بکشم

نیمهء گمشدهء حضرت ارباب آمد

شیر دشمن شکن حضرت ارباب آمد

دور عاشق کشیت دور تناوب شده است

قلب یک عده به دست تو تصاحب شده است

قبله انگار به سمت قدمت مایل شد

قبله سمت تو اگر کج بشود خوب شده است

قامت و قد و قیام تو قیامت کرده

جنگ و دعوا سر این چند تناسب شده است

آنقدر فتنه به پا کرده نگاه تو به عرش

که زمین گفت در این شعر تقلب شده است

لرزه انداخته عشق تو به اعماق زمین

مرحبا بر تو و بر مادر تو ام بنین

قطره تا وصل به دریای تو شد دریا شد

آسمان چشم به چشم  تو که شد سرپا شد

تو خودت جای خودت صورت دلباخته هات

ماه زیبای شب چهارده دنیا شد

هوس جرعهء آبی که به یادت بزنیم

توشهء آخرتی از سحر فردا شد

باز شد روزه یمان تا همه گفتند حسین

ذکر این قوم (علی ذکرکَ اَفطرنا) شد

آخرین جمله که گفتند بگویم دلی است

هر کسی عبد حسین است ابوفاضلی است

باده ای دست من افتاد و مرا داد به باد

از سرم خواب و خوراک و تب دنیا افتاد

می که از دست تو می ریخت به شیرین میزد

گندم گونهء تو مزهء حلوا می داد

واقعا” سخت دو چشمم به نگاهت گره خورد

گاه خوب است شود پنجره هم از فولاد

روی لب های تو لبخند رضا یعنی که

دل عشاق تو را کرده همین گوهر شاد

نیست کم قدر تر از تذکرهء کرببلا

مشهدی را که علمدار کند هدیه به ما 

ای علمدار، علم، دار زده دست تو را

هر کسی آمده انگار، زده دست تو را

این علم بعد تو سر پا شده اما صد حیف

چون  ستونیست  که رو کار زده دست تو را

نا امیدی که بیفتد به حرم، چشمت باز

چشم این طایفه قهار زده، دست تو را

کاش این مشک فقط سمت عقب برمیگشت

نه سلاحی که به کرار زده  دست تو را

ختم این روضه زبانحات رباب و لیلاست

بعد عباس دگر کرببلا واویلاست

———————-

من آب را وقتی فراهم کرده بودم
دل را تهی از ماتم و غم کرده بودم

قبل از زمانی که بریزد آبرویم
نذرش همه دار و ندارم کرده بودم

آقا اگر در دستهایم بود شمشیر
من شرّشان را از سرت کم کرده بودم

دست مرا بستی تو با حرفت وگرنه…
حیوان صفتها را من آدم کرده بودم

فرصت اگر من داشتم با رخصت از تو
دنیای آنها را جهنم کرده بودم

چیز عجیبی نیست چشمم را دریدند
این صحنه را قبلاً مجسم کرده بودم

با ضربۀ گرزی سرم پاشید از هم
وقتی برای مشک سر خم کرده بودم

تیری سه شعبه زحمت من را هدر داد
با اینکه مشکی پُر فراهم کرده بودم

نوحه حضرت ابوالفضل العباس مداحی حضرت ابوالفضل العباس مداحی تاسوعا شهادت حضرت ابوالفضل العباس شعر تاسوعا روضه تاسوعا

اشعار روضه حضرت ابوالفضل العباس

روی اسبِ سرکش امواج زین انداخته
آن که روی آب را هم بر زمین انداخته

رود انگشتی ست جاری که ابالفضلِ جوان
پا به دریا برده و بر او نگین انداخته

رود دریای خروشانی شده در پای مرد
مثل ماهی که به زحمت پوستین انداخته

آن ابالفضلی که نَفْسَش هم یقیناً سرکش است
آن چنان نَفْس قوی را این چنین انداخته

طاق ابرویی که زیر گیسویش کرده کمین
تیر بر قلب سپاهِ در کمین انداخته

تو رگِ غیرت بخوانش من کلید قفل ها
قل هو اللهی که بر روی جبین انداخته

در همین نقطه فقط کوهی به کوهی می رسد
روی پیشانیش آن وقتی که چین انداخته

وسعت دیدش وسیع است و به جنگِ یک سپاه
اولین را کشته روی آخرین انداخته

نوحه حضرت ابوالفضل العباس مداحی حضرت ابوالفضل العباس مداحی تاسوعا شهادت حضرت ابوالفضل العباس شعر تاسوعا روضه تاسوعا

اشعار روضه حضرت ابوالفضل العباس

ناز این دلبر خوش چهره کشیدن دارد
نمک عشق اباالفضل چشیدن دارد

تیغ کافیست، ترنج از سر راهم بردار
مات یوسف شدن انگشت بریدن دارد

راضی ام! زلف بیفشان و زمین گیرم کن
صید تو ظرفیت درد کشیدن دارد

هروله سعی وصفا، یاد تو انداخت مرا
صحن بین الحرمین ست دویدن دارد

حق بده، دست به سوی کمرش بُرد حسین
داغ تو داغ بزرگی ست،خمیدن دارد

اضطراب حرم ازتشنگی مشک تو نیست
بی علمدارشدن، رنگ پریدن دارد

سربازار نباید به تو می خندیدند
جگر گریه گریبان دریدن دارد

اشکهایت سرنی حرف دل زینب بود

مگر این چادر پر وصله خریدن دارد

————————————

متن روضه حضرت عباس علیه السلام-میرداماد

یاکاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربنا بحق اخیک الحسین علیه السلام

بر لب آبم و از داغ لبت می میرم 

هردم از غصه جانسوز تو آتش گیرم

مادرم داد به من درس وفاداری را 

عشق شیرین تو آمیخته شد با شیرم

یادم نمیره ، همون روز اول قنداقه ام رو هی دور سر تو می چرخوند آقام،هی میگفت بچه ام فدای حسین،اصلاً من برا همین به دنیا اومدم که فدای تو بشم.

اکبرت کشته شد و نوبتم آخر نرسید

سینه ام تنگ شد از بس که بود تأخیرم

کربلا کعبه عشق است و من اندر احرام 

شد در این قبله عشاق دوتا تقصیرم

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد 

چشم من داد از آن آب روان تصویرم

امشب باید یه جور دیگه بگی،دستت رو بیار بالا،عین پرچم تکونش بده،شب علمداره

سقای دشت کربلا اباالفضل،اباالفضل

بچه ها همه دست هم رو گرفتند، دور عمو می گشتند.این جوری دل عمو رو بردند

سقای دشت کربلا اباالفضل،اباالفضل

آبی رسان بر خیمه ها اباالفضل،اباالفضل

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد 

باید هر شب یادی از شهدا بشه،به یاد بچه هایی که وقتی رمز عملیاتشون رو فهمیدن یاقمربنی هاشمه،همه قمقمه ها رو خالی کردن،می دونی چرا قمقمه هاشون رو خالی می کردن،اصلاً آب نمی خوردن، امامی دونستند اگه دستشون به آب بخوره، عطش اونها کم میشه،عباس دستش به آب خورد،همچین که دست به آب رسید،دستاش رو آورد بالا،گفت:عباس دستای تو به آب رسید،اما دست حسین نرسید،این دست رو دیگه نمی خوام،این چشم رو دیگه نمی خوام،ای فدات بشم حسین با این عباست،بی خود نبود، بهش گفتی:بنفسی انت،دلیل داره.

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد 

چشم من داد از آن آب روان تصویرم

باید این دیده و این دست دهم قربانی 

تا که تکمیل شود حجّ من و تقدیرم

وصل شد حال قیامم ز عمودی به سجود 
بی رکوع است نماز من و این تکبیرم

یه بیت،عاطفی ها،اونهایی که دل عاطفی دارن

بدنم را به سوی خیمه اصغر نبرید 

که خجالت زده زان تشنه لب بی شیرم

حسین……….

اومد محضر اباعبدالله،السلام علیک یا سیدی،یا مولای،یه حرفی بزنم،شاید تو اون لحظه ابی عبدالله گفت: حالا هم نمیگی داداش،کار داره تموم میشه،نمی خوای بگی، صدا زد داداش سینه ام سنگینه،صبرم سر اومده، دیگه بزار برم،ابی عبدالله یه نگاهی کرد،آی عزیز دلم،ابی عبدالله بهش گفت:تو برادر منی،تو علمدار منی،تو صاحب لوای منی،یه حرفی ابی عبدالله زده،من عین جمله ی حضرت رو بگم،بخدا برا من همین روضه است،حضرت یه نگاهی بهش کرد،فرمود:عباسم، وَ إذا مَضَیتَ تفرّقَ عسکری،چی گفته حسین؟صدا زد عباس کجا می خوای بری،اگه تو بری لشکرم از هم می پاشه،اگه تو باشی همه هستن،اگه تو نباشی هیچ کی نیست داداش،عباس اصرار کرد،ابی عبدالله اجازه داد،همه می دونید به چه دلیلی اجازه داد،رفت میدان،چه اتفاقی افتاد،حالا ابی عبدالله نگرانه،بین این دو برادر،این رجز ها رد و بدل شد،انابن الحیدر کرار،انا بن محمد المصطفی،انا بن علی المرتضی،تا ابی عبدالله گفت:انابن فاطمه،فهمید خبرهایی است،فهمید دیگه صدا نمی آد،مسیر رو عوض کرد،ای وای،می خوام برات روضه بخونم،اما از این منظر،ابی عبدالله علم امامت داره،تا دید رجز سوم نیومد،راه رو به سمت علقمه عوض کرد،راوی میگه دیدم حسین،اونهایی که کربلا رفتن،روضه هارو مجسم ببینن،کف العباس یادته،یادته ایستادی گفتی اینجا کجاست،بهت توضیح دادن،اینجا همون جاست،دیدن حسین از اسب پایین اومد،یه چیزی رو از رو زمین بر میداره،این دست عباسمه،چرا رو زمین افتاده،دوباره رفت،دوباره فهمید،آمد به سرم آز انچه می ترسیدم، دوباره از اسب اومد پایین،الهی بمیرم، حیف این دستا نبود از بدن جدا شد،فهمید دیگه عباسش دست نداره،لااله الا الله، الهی بمیرم، یه مرتبه دیدن حسین،از دور داره نگاه میکنه،دید وسط میدون غوغاست،یه مرتبه شنید یه صدا داره می آد،یا اَخا، حسین فهمید عباس اون رو برادر صدا زده،دیگه عباسم رفتنی است،رسید کنار علقمه،میگن یه نگاه کرد دید،همه دور داداشش حلقه زدن،هی شمشیرها بالا میره،تا ابی عبدالله رو دیدن همه فرار کردن، این تفرون و قد قتلتم اخی؟ ،کجا فرار می کنید،دادشم رو کشتید،اومد،چه جوری اومد،تا نگاش به عباس افتاد،آه،برادر از دست دادی؟برادرای شهید کجان ناله بزنن،اگه شب تاسوعا نبود نمی گفتم،عین مقتله،چهار تا جمله نوشتن عموم مقاتل،دونه دونه رو معنی کنم،میکشتت،تا رسید،نگاه کرد،ابی عبدالله اول گفت: الان انکسر ظهری،ابی عبدالله داغ برادر زیاد دیده،هم تو کربلا زیاد دیده،هم مدینه امامش رو از دست داده بود،تو بقیع نگفت:انکسر ظهری،گفت:انکسر ظهری،یعنی کمرم شکست،برم جلوتر، و قلت حیلتی،یعنی راه چاره برمن بسته شد،می دونی صمیمی این حرف چی میشه؟آقا امام زمان ببخشید،می دونید و قلت حیلتی یعنی چی؟یعنی بیچاره شدم،سومین جمله ،وانقطع رجائی،یعنی دیگه ناامید شدم داداش،آخریش آدم رو میکشه،صدا زد داداش، و شمت بی عدوی،معنی کنم یا نه؟اجازه می دی؟یعنی داداش پاشو ببین دشمن داره ناسزا میگه،ببین روی دشمن باز شده،زخم زبون میزنه به من،حسین…………… نشت، أخذ الحسین رأسه و وضعه فی حجره ،نشت سر عباس رو بغل گرفت،چه سری،چه فرقی،سر رو بغل کرد،یه نگاه به عباس کرد،جا خورد،یه چیزی بگم،کنایه فهم ها،قربون ابروهای به هم پیوستت،کی دلش اومده …..،ابی عبدالله یه نگاه کرد،دید عباسش داره گریه میکنه،صدا زد مایبکیک یا اخی؟چرا تو داری گریه میکنی؟من باید گریه کنم،عباس صدا زد: کیف لا ابکی؟ الآن جئتنی و اخذت براسی عن التراب،داداش چرا گریه نکنم،می دونی گریه ام واسه چیه؟نگفت دستام،نگفت چشمم،نگفت سرم،نگفت تشنه هستم،دارم واسه این گریه میکنم،داداش الان تو اومدی سر من رو از رو خاک برداشتی، فبعد ساعه من یرفع رأسک عن التراب ؟ کی می خواد سر تو رو بلند کنه؟حسین…….. کی می خواد سر تو رو بلند کنه؟می خوام یه جمله از زبون شما به عباس بگم،عباس جان نگران سر حسین نباش،خیلی طول نمیکشه،هنوز داره نفس میکشه،حسین هنوز زنده است،سرش رو جدا میکنن، حسین……

 منبع: کتاب گودال سرخ

————————-

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شدبخش های مورد نیاز علامت گذاری شده است *

*