خانه / آخرین اخبار / حکایت شنیدنی داود نبی از جمجمه پادشاهی با هزار همسر!

حکایت شنیدنی داود نبی از جمجمه پادشاهی با هزار همسر!

داوود (ع) گفت: آیا دل به دنیا داده ای و شهوات و لذّات دنیا را دوست داشته ای؟ حزقیل گفت: آری، گاهی بر دلم راه یافته است! داوود نبی گفت: وقتی چنین حالتی پیدا می شود چه می کنی؟…

خیلی از افراد در جوامع مختلف با دیدن امکانات و ثروت گروهی از مردم شروع می کنند به ناشکری و حسرت ورزیدن نسبت به داشته های دیگران. اما آیا به راستی داشتن امکانات و مال و اموال و ثروت فراوان همیشه برای انسان خیر است؟ در آیات قرآن مکرر به این موضوع اشاره شده که امکانات فراوان مادى باعث غرور و غفلت افراد کم ظرفیت مى شود، زیرا با داشتن اینها خود را بى‏نیاز از پروردگار مى‏پندارند، غافل از اینکه اگر لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه کمک و امداد الهى به آنها نرسد، نابود و خاموش مى‏گردند.
در آیه ۶ سوره انعام می خوانیم:
«آیا ندیدند که چه بسیار امت هاى پیش از آنان را هلاک کردیم، با آنکه در زمین به آنان جایگاه و توانى داده بودیم که به شما نداده ایم؟ و (باران و برکت) آسمان را پى در پى برایشان فرستادیم و نهرهاى آب از زیر پاهایشان جارى ساختیم، پس آنان را به کیفر گناهانشان هلاک کردیم و نسل دیگرى پس از آنان پدید آوردیم.»
                                                                                                                              ***
سه نکته:
* سرّ زیارت قبور

توجه به زوال نعمت ها و سرنگونى گنهکاران، از بهترین عوامل غفلت زدایى است. اصلا سرّ سفارش فراوان روایات به زیارت قبور همین است که بدانیم همه و همه، دارا و ندار، ثروتمند و فقیر، دست خالی از این دنیا می روند.  آیا نباید مطالعه حال گذشتگان براى ما سرمشقى بشود؟! و از خواب غفلت بیدار شویم؟

** هشدار به دنیای ثروتمند ماشینی
این هشدار مخصوص بت پرستان نیست، هم امروز قرآن نیز به دنیاى ثروتمند ماشینى که بر اثر فراهم بودن امکانات زندگى از باده غرور سر مست شده، هشدار مى‏دهد که وضع گذشتگان را فراموش نکنید که چگونه بر اثر عامل گناه، همه چیز را از دست دادند، شما هم با روشن شدن جرقه آتش
یک جنگ جهانى دیگر ممکن است همه چیز را از دست بدهید.

*** حکایت شنیدنی داوود نبی از جمجمه پادشاهی با هزار همسر!
هشام بن سالم گوید: امام صادق (ع) در حدیثی که در آن داستان حضرت داوود (ع) را ذکر می کنند، فرمودند:
«حضرت داوود (ع) روزی به کوهی رسید که پیامبر عابدی به نام حزقیل (ع) در آنجا بود… حزقیل دست داوود نبی را گرفت و وی را به جانب خود بالا برد. حضرت داوود به حزقیل گفت:
«ای حزقیل آیا هیچگاه قصد گناه کرده ای؟» گفت: نه. داوود. گفت: آیا از این عبادتِ خداوند تو را عُجبی رسیده است؟ حزقیل گفت: نه. داوود (ع) گفت: آیا دل به دنیا داده ای و شهوات و لذّات دنیا را دوست داشته ای؟ حزقیل گفت: آری، گاهی بر دلم راه یافته است!
داوود نبی گفت: وقتی چنین حالتی پیدا می شود چه می کنی؟
حزقیل گفت: من به این درّه می روم و از آنچه در آن است عبرت می گیرم.
حضرت داوود به آن درّه رفت و به ناگاه تختی از آهن دید که جمجمه و استخوان های پوسیده ای بر آن و لوح آهنینی نیز آنجا بود که بر آن نوشته بود:
«من، اَرْوَیِ بْنِ سَلَمْ هستم که هزار سال پادشاهی کردم و هزار شهر ساختم و با هزار دوشیزه آمیزش کردم، آخر کارم این شد که: خاک بسترم و سنگ بالِشم و کرم ها و مارها همسایگانم هستند! پس هر که مرا بنگرد، به دنیا فریفته نشود!» (کمال الدّین عربی، ج ۲، باب ۴۶، ص ۵۲۴)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شدبخش های مورد نیاز علامت گذاری شده است *

*